جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

دلش گرفته و بیحاصل و لبهایش هم مثل گلویش خشک بودو دستهایش میلرزید، چندشهای مختصری پشتش را فسرده میساخت. لیکن در وی جرقه‌ایی از غضب وجود داشت که تکان نمی‌خورد و مانند سوزنی به قلبش میخلید و مادر با وعده‌ی سردی باین خلش جواب میداد:

صبر کنین!...

اول صبح بود که برخوردم به این جمله از کتاب(مادر-ماکسیم گورکی)...احساس کردم مخاطب اصلی‌اش منم...پس من صبر میکنم، بخاطر سراشیبی‌ها و سربالایی‌های این زندگی.

‌هر چند عجیب این عصاره‌ی مفید تلخه.