میروی نان بخری
چون باز میگردی
دندانهایت را گم کردهای
میروی آب بیاوری
چون باز میگردی
ترا با امعائت دار زدهاند
میروی سیب بخری
چون با سیبی بازمیگردی
زنت را گم میکنی
و او را پاره پاره پشت سر میگذاری
بر دروازهی بیمارستانی که باران آتش آن را ویران میکند...
خروس به هنگام غروب میخواند
و گربهها فریاد بهمنماهی سر دادهاند
مورچهها از شیر خشک آب
بیرون میآیند
موشها بر سیم مردهی برق
این سو آن سو میروند
خوردن تنعم است
و استحمام بلندپروازی
از حفرهات بیرون میآیی
و به ساحل میروی
تا تنفس رایگان را به خاطر آوری
اما چون باز میگردی
در ریهات ترکشی است
عناصر، در هم آمیخته
و زندگی در مرگ
سکنی گزیده است
اگر تو نبودی
اگر رویای تو با من گرم نمیبود
اگر مرا یقین نبود که تو جوانی بیباک زاده خواهی شد
اگر
انتظار تو نبود
بر ساحل فرو میافتادم
همچون بمبی یاوه
که به هدف نخورده است.
(غادة السمان، شاعر معاصر سوری)
پس کی محقق میشود این وعدهی الهی که زمین به بندگان مستضعف خدا به ارث میرسد؟؟؟


