چند شبی میشه که همش با یاد سولماز میخوابم، خواب که نه، با یادش شبها رو صبح میکنم. سولماز همیشه10 سالهی من.
کلاس چهارم ابتدایی بودیم. درست پشت سر من مینشست. یه دختر با دندنونهای که سیاه شده بود از خوردن قطرهی آهن و با وجود دندونهاش هیچ از بامزگیش کم نشده بود و لهجهایی که میگفت من بچهی آذربایجانم.
دوستش داشتم، به خاطر سادگیش. به خاطر اینکه وقتی یکبار( فقط یکبار) سر زنگ علوم، معلم ازش درس پرسید، هیچ تلاشی نکرد تا گاز را درست تلفظ کنه.
-معلم: گاز چه حالتی است؟
-سولماز(رو به همه): غاز (شاید هم قاز) دیده نمیشود و همه جا پخش میشود.
اون روز من دیدم که دیوارهای کلاس هم به سولماز من خندیدند. اما خودش درست عین منگها به ما نگاه میکرد و هرگز نفهمید که اون روز ما برای چی خندیدیم.
دلم برای سولمازم تنگ شده. دوستش داشتم.
سولماز من در 10 سالگی رفت، درست در آغوش گرم خداوند و من بعد از اون، تمام حواسم رو به جلو بود ، چون دیگه کسی نبود که پشت من بشینه.
اما خوش به حالش که رفت و ....




