آیا چرخ روزگار میچرخد ـ حتی کمی ـ بر آستانهی رویاهای آبیت؟؟؟
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.
لب بسته در درههای سکوت
سرگردانممن میدانم
من میدانم
من میدانم
جنبش شاخهایی
از جنگلی خبر میدهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
ز سنگینی پا بر جای هزارن جارخاموش
در خاموشی نشستهام
خستهام
در هم شکستهام
من
دلبستهام
(احمد شاملو)
"در اضطراب دستهای پر
آرامش دستان خالی نیست
حاموشی ویرانهها زیباست "
این را زنی در آبها میخواند
در آبهای سبز تابستان
گویی که در ویرانهها میزیست.
( فروغ فرخزاد)
عکس زیاد با پست در ارتباط نیست٫ ولی چون امشب که دلم کمی گرفته بود بهم آرامش داد٫ گذاشتمش.
باید نسبت به این فکر که گاهی وجودم را در خود میگیرد، بیشتر بدگمان باشم. فکری است غمانگیز و غمگینکننده. فکر این که همهی پیوندهایمان ساختگی است و بدتر از آن:
خندهدار.بله، گاهی به نظر میآید که همهی احساسهایمان، حتی ژرفترینشان یک نوع جنبهی خندهدار محو نشدنی دارد.
(
کریستین بوبن)